دلنوشته ی استاد دانشمند
نوشته : مهدی دانشمند
به نام خداوند بخشنده ی حسين
پاسي از شب گذشته و نمي دونم چرا خوابم نمياد. اول رفتم بخوابم ولي با خودم گفتم پاشم برم سركامپيوترم و يه دلنوشته اي بنويسم،
راستش رو بخواي هر وقت اسم آقامون امام حسين برده ميشه ذهنم سريع مي ره به طرف فرمايش پيامبر عزيز (ص) كه در مورد حسينشون فرمودند: ان الحسين مصباح الهدي و سفينه النجاة
نمي دونم چرا؟ ولي گاهي عجيب ميرم تو فكر كه مگه از قديم نگفتن بايد بين عاشق و معشوق؛ مراد و مريد؛ استاد و شاگرد؛ يار و ياور؛ نوكر و ارباب يه سنخیتي باشه؟ خب وقتي من خودمو برانداز مي كنم يا بقول دكترا چكاپ مي كنم يا بتعبير شما جوونا ريست ميكنم تا ويندوزم درست بياد بالا؛ مي بينم بين من و اربابم هيچ سنخيتي وجود نداره. آنوقت شك مي كنم مي تونم به آقام بگم ارباب؟ روم ميشه به مولا بگم نوكرتم؟ نمي دونم چي بگم؟
تو چي ؟ توهم مثل من همين احساس رو داري؟
باور كن نمي دونم چرا هر وقت اسم امام حسين (ع) مياد اين حديث شريف ذهنم رو مشغول ميكنه!اگه امام حسين (ع) چراغ هدايت باشه كه هست. اگه كشتي نجات باشه كه همينطوره. خب من از اين دو صفت آقام كدامشو دارم؟! آيا من هم به اندازه خودم براي اطرافيانم چراغ هدايت بودم؟ نمي دونم!راستي راستي نمی دونم بيشتر هدايت كردم يا گمراه!
البته من دست بالا نمي گيرم كه حتما بايد يه پروژكتور باشم.نه بابا. يه لامپ 25 كه براي شب خواب ازش استفاده مي كنن تونستم نور بدم؟ واي برم. اصلا از لامپ بيام بيرون. به اندازه يه چوب كبريت كه توي تاريكي روشن ميشه چقدر خودنمايي مي كنه و با اون چه گمشده هايي را ميشه توي اون تاريكي پيدا كرد؛ براي اطرافيانم نور داشتم؟ وای بر من. چي بگم.
گاهي توي تاريكي از دور يه نوركي به چشمت ميخوره. ميري جلو. ميبيني اينجا آتيش روشن كردن و بعد يه مش خاك روش ريختن و رفتند ولي از زير خاكسترا. هنوز بعضي از چوبها نم نم داره مي سوزه. و خاكسترها رو سرخ نگه داشته. بعد مي فهم اون نوري كه از دور ديدم سرخي اين خاكسترا بوده. خبري از آتيش نيست! حالا سئوالم از خودم اين كه تو به اندازه اون خاكسترا تونستي توي اين جامعه وانفسا و تاريك براي دوستانت نور و حرارت باشي تا حداقل با نور تو بتونن از تاريكي زمانه خودشون بكاهند و به طرف نورت بيان!؟ واي برمن
باور كن از خجالت دارم ميميرم . چیزی به محرم نمونده.ببين چه دادگاهي برام گرفته شده و شاكي يقم رو چسبيده و داد ميزنه بگو. چرا جواب نميدي؟ تو كه داد مي كشي و فرياد مي زني: حسين آرام جانم حسين روح و روانم!
هرچه به قاضي وجدانم مي گم تورو خدا بيش از اين خجالتم نده. سرم داد مي كشه و ميگه؛ بيچاره امشب ميتوني لب تابت رو ببندي و پاشي بري بخوابي و جوابه من رو ندي و بهم بگي به تو چه؟ مگه فضولي! ولي در دادگاه الهي نمي توني پاشي بري بخوابي! چون تازه از خواب بيدارت كردن و ميگن پاشو جواب بده! چرا خودت رو به امام حسين نسبت دادي و هر جا رفتي گفتي من نوكرشم. تو نوكرش بودي؟ نوكر كه هرچي اربابش بگه مي گه چشم و همون كاري رو مي كنه كه ارباب دستور داده. ولي تو چي ؟ توهم تموم كارهات طبق امر و رضايت اربابت بود؟ ببخشيد كدوم ارباب؟ ارباب نفس يا ارباب حسين؟
تازه اين اول حديثه كه امام حسين (ع) چراغ هدايت بوده. بقيه حديث كه مي فرمايد: امام حسين كشتي نجاته چي؟ چند نفر رو نجات دادي؟ بگو. يواشكي ميگم. چند نفر رو غرق كردي؟ چند نفر بهشون گفتي بيائيد پيش من. شما رو به ساحل نجات مي رسونم. اي واي بحالت. خب، رسونديشون؟ اره تو بميري! كدوم ساحل؟ ساحل مازندرون؟ ساحل خلیج همیشه فارس؟ ساحل جزاير هاوايي؟ اي بدبخت. ساحل امام حسينم. حسيني.
چندبار از خودم سئوال كرده ام كه: تا حالا براي چند نفر (كشتي كه چه عرض كنم) يه تخته شكسته بودم كه بتونم دوستانم كه درحال غرق شدن هستن رو به ساحل نجات برسونم ؟ والا چي بگم؟
البته وجدان عزيزم. تو خودت خوب ميدوني: به خدا من هميشه آرزو داشتم و دارم كه جوونا رو به ساحل امام حسين (ع) برسونم ولي چه كار كنم؟ گاهي ساحل خيلي دوره .و لذا كم ميارم.
گاهي هم مسافرا خودشون رهام مي كنن و ميرن. هر چي داد مي زنم كجا ميريد؟ تا ساحل چيزي نمونده گوش به حرفام نمي كنن.به خدا خيلي خسته شدم از بس با قايق كوچولوم پارو زدم. ولي نميدونم چرا گاهي اينطوري مي شه؟
آقام امام حسين (ع) ميدونه من آرزو دارم اطرافيانم عاشقش بشن. مريدش باشن ؛ نوكريشو بكنن؛ سربازش باشن ولي اين زمونه ؛ زمونه بدي شده . درسته من قايق سواري خيلي بلد نيستم و پارو هام خيلي ضعيف هستن و قايق من هم خيلي ضعيف و حقيره ولي اين روزا كسي به كسي اعتماد نداره. همه چي عوض شده. همه به هم شك دارن.دست هر كيو مي گيري بياريش بهت شك ميكنه. ميگه نكنه برام خوابي ديده؟ نكنه مي خواد سرم كلاه بگذاره؟ نكنه اينطوره؛ نكنه اونطور!تا مياي ساحل امام حسين (ع) رو بهش نشون بدي ؛ اول بايد خودت رو بهش ثابت كني.!
خودت رو كه ثابت كردي به قايقت شك مي كنن. ميگن برو بابا اين قايق نمي تونه مارو به ساحل برسونه.
با هزار بدبختي اطمينان بهشون ميدي كه سوار قايقت بشن.حالا تازه مي خوان خودشون پارو بزنن. وقتي بهشون مي گي؛ قربونت برم پارو زدن كار هركسي نيست؛ بهشون برميخوره. بهت ميگن. اي بابا،منت سرمون مي زاري؟ ميگي فدات بشم؛ منّت كدومه. هركاري يه تخصصي داره. بهت مي خندن و به هم ميگن اوه چه كلاسي برامون گذاشته.
هر هر مي خندند. وقتي خنده ها و تمسخراشون رو تحمل مي كني و چيزي نميگي. زير لب ميگن بيچاره دهاتي! شهرستوني! حاليش نيست دستش انداختيم!
باز صبر مي كني و بخاطر اربابت چيزي نميگي. به هم ميگن ديدي كم اورد!
با لبخند دستشون رو مي گيري بهشون مي گي فداتون بشم. خاك زير پاتونم. وقت رو از دست نديد سوار شيد. هواشناسي خبر داده طوفان بدي توي راهه!
ميدوني چي بهت مي گن.؟ يه خنده معنا داري ميكن و ميگن جوّ نديا. خبري نيست؟ برو بابا شما هم براخودتون در و دكان درست كردين!
دستشون رو مي گيري و ميگي بابا بياين رفاقتي و لوتي وار يه حالي به ما بدين و منّت سرمن بگذاريد و سوار قايق من بشين. تا هوا خوبه يه چرخي تو دريا بزنيم و از اين جزيره نفس يه كمي دور بشيم. تا به اين بهونه بتوني از دور؛ ساحل بهشون نشون بدي. شايد يه همتي كنن و باديدن ساحل بهت بگن. اي ول. بزن بريم. ساحل نزديكه.
آخي. چي بگم برات جناب قاضي (وجدان) . ازكجاش بگم /
من گاهي به عقب كه برميگردمو زندگيمو يه مروري مي كنم از خيلي اتفاقاتي كه برام افتاده ناراحت ميشم. خدا فقط ميدونه توي اين چند سال چند تا قايق عوض كردم بلكه بتونم مسافراي بيشتري رو سوار كنم. ولي بعضي هاشون با وجودي كه مفت و مجاني سوار شده بودند.قايقم رو يا سوراخ كردند ويا زخمي!
يا پاروم رو شكستند يا دستهامو بستند كه نتونم پارو بزنم. يا چشمامو بستند كه نتونم درست مسير به ساحل رو ببينم. يا قايقم رو چپه كردنو گفتند تعطيلش كن! البته خيلي آقام آقايي كرد و نگذاشت آبروم مقابل مسافرام بره. ولي توي اين چند سال خيلي مسافراي جورواجور داشتم و ديدم. بعضياشون خيلي بامرام و لوتي. برخيشون هم بي مرام و ...!
بله قربونت برم. حالا كه اومدم توي اقيانوس. با اين كوسه هاي عجيب و غريب. نمي دونم خودم رو مي تونم به ساحل برسونم يا نه؟ مسافرا كه پيش كش!اي واي كه توي اين يكسال دراين اقيانوس تاريك پرخطر چه ها ديدم و چه ها شنيدم!
عجيبه قديما ناخداها ميگفتن فقط بعضي از جاهاي دريا كوسه و نهنگ داره. ولي الان توي جوي هاي رودخونه شهر پر از كوسه و نهنگه.! و عجيب تر اينكه خيلي از مردم با اين كوسه هاي دندان تيز بي رحم همانند دولفين هاي بازيگوش و مهربون. مشغول بازي هستن و گاهي كوسه ها رو مي بينم كه دزدكي گوشت ايمانشونو داره مي كنه و مي خوره و اينها هيچ نميگن! نه دردي نه آخي نه اوخي! عجيبه.
آره به خدا خيلي عجيبه! هم درياها عوض شده. هم كوسه ها و هم مسافرا! هم قايقا و هم ناخداها!
هرچي داد ميزني. كوسه! نهنگ؛ اره ماهي! هشت پا! سگ ماهي! مارماهي! بهت ميخندن و زير لب ميگن؛ اي بابا، اه، چقدر فضول زيادشده! باشه ، اشكالي نداره، من كه با خداي خودم عهد بستم تا زنده ام با همين قايق كوچولوم در خدمت مسافرهاي بندر و اسكله باشم.
خب ديگه وقت گذشت. نزديكه اذان صبحه. ببخشيد مزاحمتون شدم. اگه حالي پيدا كرديد به من و قايق و پاروم و مسافرام دعا كنيد. ياعلي از خدا بخواهيد در ساحل حسيني ببينمتون.
گرفته شده ازhttp://www.ostad-daneshmand.blogfa.com/post-100.aspx
سلام بر سالار شهیدان و سفیر آزادی حضرت اباعبدالله الحسین